![]() |
![]() |
|
|
تا تو رفتی این دل من بی تو تنها مانده است آتشی زین کاروان رفته بر جا مانده است روزها بگذشت و من در شوق دیدارم هنوز منتظر چشمم به بازیهای فردا مانده است طاقت بار فراقت بیش از اینم مشکل است همتی کاین رهرو کوی وفا وا مانده است روز و شبها با خیالت گفتگوها کرده ام زنده مجنون با امید عشق لیلا مانده است شوق دیدار تو بر این دل تسلی میدهد زین سبب در این مصیبتها شکیبا مانده است در میان بحر غمها زورق قلبم شکست قایق بشکسته سرگردان به دریا مانده است سهم من از گردش دور زمان شادی نبود بار سنگینی ز ناکامی و غمها مانده است کاش بودی و میدیدی چه دردی میکشم ای طبیب من ؛ مریضت بی مداوا مانده است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:44 توسط التین |
|
|
چه قدر سخته !! چه قدر سخته تو چشمای کسی نگاه کنی که همه ی مهرش رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی ، حس کنی که هنوز دوستش داری. چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که هزاران بار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده. چه قدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگه ای ببینی و تو خودت هزار قطعه خرد شی ولی باز بتونی بگی : "گل من باغ نو مبارک"
ترسم تو را عاشق شوم . از حال خود غافل شوم .ترسم که ازمن در روی . مجنون بی حاصل شوم . ترسم که اسمت در هر شبی .ورد زبان من شوی. ترسم که در هر نیمه شب فکرو خیال من شوی . ترسم هریم خنده ات. اید که بی تام کند.وحشی صفت مرغ دلم. در بند کشد رامم کند هوشم برد مستم کند یک لحظه ارامم کند. ترسم کلام دلنشین . اید ز تو خوابم کند.جنگ نبرد زندگی باز اید ازارم کند.. در هم بپیچد پیکرم .بادم برد خاکم کند . روحم به دنبال تو بود. من در پی ظاهر نیستم . خواهم که در اوج هوس در خلوتی یادم کنی .باده زنی خوابد رود. از ذهن خود پاکم کنی.. ترسم ورد زبان من شوی فکر وخیال من شوی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:3 توسط التین |
|
|
وقتی وقت رفتنت فرا می رسد وقتی جمله بهت عادت کرده بودم ردوبدل می شود. وقتی که سنگ غرور بر روزن چشمه های چشم هایت تاب نمی آورد وقتی می گویی باید بروم ... سه نقطه این باید بروم چون سه لنگر سنگین در قعر دریای غم فرو می رود وسکون وجودت را فرا می گیردومن میگویم : آری باید بروی!
روزهایی که بی تو می گذرد گر چه با یاد توست ثانیه هایش آرزو باز می کشد فریاد در کنار تو می گذشت ای کاش! همیشه تلخ ترین ورنج آورترین لحظات زندگی توسط کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یادماندنی ترین لحظاتو برای آدم ساخته . ویلیام شکسپیر |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:47 توسط التین |
|
|
رنج عشق تو چه غم داری
این بدبخت منم که مثل سایه به دنبال تو و زیر پای تو افتادم یادت هست که بی خیال پرسیدی: چی دوست داری جرات نکردم بگم تو را گفتم بنفشه بهاروسرخی گل پاییز را یادت باشه که دروغ گفتم به خدا فقط تورا دوست دارم ای گل من من افسانه عشق کهن رازنده خواهم کرد بی آنکه آرزو کنم لیلی من باشی مجنون وفادار تو خواهم ماند بی آنکه آرزوکنم درغم من اشک بریزی آرزومندانه از غم تو خواهم مرد. حیف است آخرین ناگفته بماند آشکارا بگویم بی آنکه مرا دوست بداری تو را می پرستم. در قلب کوچک وناتوانم تا ابد جای توست دلدارمن این کلبه حزن آور این کاشانه مملو از عشق فقط جای توست. تلخیها فرازها نشیبها بر حرارت واشتیاق من می افزاید واین ماتمکده متعلق به توست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:45 توسط التین |
|
|
زندگی نگاه خسته من وتوست که به خاطر فردا پلک میزند و بودنش را از پستوهای کهنه جستجومیکندو امید را ازلبخند می زند.زندگی یکی از حقایق بی شماری است که ما فرصت پی بردن به آن را از دست می دهیم.چرا هرگز کسی به ما نگفت هدف از بودن چیست به دنیا آمدن پایان راه وزندگی کردن آغاز سفر است. باید باشی وامیدوار زندگی شاید زیبا باشد.
آرزو آرزویم اینست که چون دیده از این دنیا فرو بستم مرا در بالاترین قلل آن به خاک بسپارندو بگذرند تا آن چیز که شاید قسمت انسانهای زنده نمیشود قسمت من بشود در آنجابه خاک بسپارند تا همیشه اولین اشعه طلایی خورشید آخرین نگاه حسرت بارآخرین ستاره شب اولین نم باران بهاران اولین دانه های پاک وسفیدبرف زمستان اولین آلاله های بهاری اولین سبزه تابستان واولین صدای هولناک رعد نصیب من انسان تنهای این زمان گردد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:42 توسط التین |
|
|
سلام دوستان خوبم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:17 توسط التین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 |
|
RSS
|